تبلیغات
وبلاگ - روایت کابوس‌های بیداری از قول جنگلی که آتش گرفت
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : وبلاگ
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
وبلاگ
پنجشنبه 13 مهر 1396 :: نویسنده : وبلاگ        



روایت کابوس‌های بیداری از قول جنگلی که آتش گرفت


کودک و نوجوان > فرهنگی – اجتماعی – داستان > یاسمن رضائیان:
یک گلوله‌ی آتش در سرم می‌سوخت. خواب به چشم‌هایم بر‌نمی‌گشت، چون هر‌لحظه احساس می‌کردم سرم آتش می‌گیرد. صدا‌ها و تصویر‌های مبهمی در ذهنم می‌چرخیدند. حتماً مریض شده بودم که هذیان می‌دیدم.

پاک به‌هم ریخته‌ام. هذیان را که نمی‌بینند. هذیان را می‌گویند. کابوس می‌دیدم. کابوس‌هایی خشن که خیال تمام‌شدن نداشتند.

گلوله‌ی آتش از سرم به دهانم رسیده بود. دهانم مثل کویر خشک شده بود. احساس می‌کردم زبانم ترک بر‌داشته است. آب می‌خواستم. صدای دیاکو را می‌شنیدم: «آب آلوده که تشنگی را بر‌طرف نمی‌کند.»

دیاکو چه می‌گوید؟ اصلاً من که هنوز حرفی نزده بودم. از کجا می‌دانست آب می‌خواهم؟

دیاکو می‌گوید: «سی سال پیش هشدار داده بودند ولی گوش هیچ‌کس بدهکار نبود.»

حرف‌هایم روی زبانم نمی‌نشینند؛ در ذهنم می‌چرخند: «چی را هشدار داده بودند؟ اصلاً معلوم هست چه می‌گویی؟»

صدای دیاکو با صدای جیغ و فریاد بچه‌ها یکی شده است. در سرم جیغ می‌زنند و توی اتاق من فوتبال بازی می‌کنند.

– خب آخرش چی؟ باید چه کار کنیم؟

می‌خواهم بپرسم: «با کی حرف می‌زنی دیاکو؟» اما کلمه‌ها روی زبانم نمی‌چرخند. توی ذهنم می‌چرخند. یک صدای نا‌آشنا یک‌ریز حرف می‌زند. انگار به دیاکو هم گوش نمی‌دهد. ساز خودش را می‌زند. دارد در مورد فاجعه حرف می‌زند؛ بحران… محدودیت…

– می‌شود صدایش را کم کنی؟ سرم دارد آتش می‌گیرد.

حالا بچه‌ها شروع کرده‌اند. صدای یکی از آن‌ها در سرم زنگ می‌زند: «من تشنه‌ام. کی بطری آبش را به من می‌دهد؟» یکی دیگر‌شان دست دراز می‌کند و بطری‌اش را به او می‌دهد. آبش گل‌آلود است.

می‌خواهم بگویم: «نخور» اما صدایم به گوشش نمی‌رسد. انگار دارم درون خودم داد می‌زنم. پسر بطری را می‌گیرد. قلپ‌قلپ سر می‌کشد. با پشت آستین دهانش را پاک می‌کند و می‌گوید: «چه‌قدر تشنه بودم!»

اصلاً متوجه طعم گند گل‌آلودش نشده. دانه‌های ریز شن در گلویم رسوب کرده‌اند. گلویم می‌خارد. به سرفه می‌افتم. صدای سرفه‌ام به دیاکو نمی‌رسد. در سرم صدا می‌زنم: «دیاکو، آب بده.»

آن صدای مسخره‌ی یک‌نواخت، هنوز دارد با دیاکو حرف می‌زند. نمی‌دانم کی پرت‌و‌پلا‌گویی‌هایش تمام می‌شود. مگر بحران‌های دنیا چه‌قدر عمیق‌اند که یک‌ریز از آن‌ها حرف می‌زند؟ دیاکو می‌گوید: «یک جنگل دیگر هم آتش گرفت. فاجعه است!»

گلوله‌ی آتش در سرم شعله‌ور می‌شود. به ریشه‌ی مو‌هایم می‌رسد. مو‌هایم را مثل شاخه‌های درختان می‌سوزاند. خاکسترم می‌کند. می‌خواهم دستم را تکان بدهم تا دیاکو مرا ببیند. نمی‌توانم. دستم چوب شده است. تکان نمی‌خورد. همین حالاست که آتش به چوب برسد. همین حالاست که تمام بشوم.

پسر‌بچه می‌گوید: «غروب شده. برویم خانه‌مان.»

آن یکی داد می‌زند: «زرنگی! حالا که دارید می‌بازید، می‌خواهی بروی خانه؟»

مادر یکی‌شان از دور صدایش می‌زند. صدایش از اعماق جنگلی نا‌پیدا می‌آید. می‌خواهم داد بزنم: «مواظب باش! همین حالاست که تمام جنگل بسوزد. این یارو که یک‌ریز با دیاکو حرف می‌زند، می‌گوید. آتش به من هم رسیده است.»

صدای مادر در سرم می‌چرخد: «بیا خانه امید. هوا را ببین. الآن است که باران بگیرد.»

امید! می‌خواهم امید را صدا بزنم: «می‌شود همین‌جا بمانی؟ می‌شود نروی؟ دور نشوی؟» امید توپ را سمت پسر‌بچه‌های دیگر می‌اندازد. صدای توپ در سرم می‌چرخد. انگار وزنه‌ای را از ارتفاع 100 متری روی سرم رها کرده‌اند. سرم درد می‌کند.

امید می‌گوید: «الآن باران می‌گیرد. من می‌روم» و راهش را می‌کشد و می‌رود. صدایش در دور‌دست کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شود. دارد یک شعر کودکانه می‌خواند.

یک‌دفعه صدای بی‌وقفه‌ی ریزش می‌آید. نکند ذره‌ذره‌های خاک است که از کویر دهانم روی قلبم فرو می‌ریزد؟ صدای بچه‌ها از اتاقم دور می‌شود: «بدوید. الآن خیس می‌شویم.»

صدای دیاکو نزدیک می‌شود. نزدیک‌تر. حالا توی اتاق من ایستاده. بالای سرم است. احساس می‌کنم هر‌لحظه ممکن است حضورش روی سرم سقوط کند. می‌گوید: «چه رگباری گرفته!»

تکانم می‌دهد. صدای رگبار در قلبم فرو می‌ریزد. تکان شدیدی می‌خورم. چشم‌هایم را باز می‌کنم. سرم هنوز می‌سوزد. می‌خندد: «بیا، این هم آب.» گیج‌ و ‌گنگ نگاهش می‌کنم. می‌گوید: «مگر نگفتی آب می‌خواهی؟»

لیوان را از دستش می‌گیرم. گل‌آلود نیست. زلال است. می‌خورم. ته‌مانده‌ی شن‌ها که در گلویم مانده بود، پایین می‌رود. آتش‌سوزی مو‌هایم متوقف شده است.

دیاکو می‌گوید: «اخبار هم یک‌ریز از بحران‌های محیط‌زیستی حرف می‌زند. ولی واقعاً نگران‌کننده است. می‌گوید 30 سال دیگر آب سالم نداریم. تو فکر می‌کنی آن‌وقت زندگی چه‌شکلی می‌شود؟»

نگاهش می‌کنم. احساس می‌کنم دودی از ته‌مانده‌ی آتش‌سوزی جنگل از چشم‌هایم بلند می‌شود. هنوز داغم.

از پنجره بیرون را تماشا می‌کند: «خوب شد رگبار گرفت! این بچه‌ها هم رفتند خانه‌هایشان. سرمان را بردند از بس جیغ و داد کردند.»

می‌پرسم: «با کی داشتی حرف می‌زدی؟»

ابرو‌هایش را بالا می‌اندازد: «من؟ با هیچ‌کس.»

– پس آن صدای یک‌نواخت مال کی بود؟

– ‌آهان، اخبار بود دیگر. خاموشش کردم.

مکث می‌کند و می‌گوید: «واقعاً نگران‌کننده است!»

می‌گویم: «پنجره را باز کن. بگذار هوای آزاد داخل بیاید.»

پنجره را باز می‌کند. باران داخل اتاق می‌زند و در چشم‌بر‌هم‌زدنی حاشیه‌ی سبز فرش را خیس می‌کند. مثل یک مسافر که از مسافرتی طولانی برگشته است، خسته‌ام. می‌پرسم: «دیاکو، سفر در زمان واقعیت دارد؟»

شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و می‌گوید: «در موردش حرفی ندارم بگویم.»

– کابوس‌ها چی؟ می‌توانند واقعیت را نشان بدهند؟

لبخند می‌زند و می‌گوید: «تب‌ات پایین می‌آید. نگران نباش.»

می‌گویم: «شاید بهتر بود به حرفشان گوش می‌کردیم. 30 سال پیش به ما گفته بودند.»

چشم‌هایم بسته می‌شوند. مثل جنگلی که بعد از آتش‌سوزی، از شدت هیچ‌شدن آرام می‌گیرد، آرام می‌شوم. مزه‌ی شن هنوز در دهانم است و بوی گند آب گل‌آلود توی بینی‌ام.

قطره‌های درشت باران گه‌گاه از لبه‌ی پنجره خودشان را روی صورتم پرت می‌کنند.


تصویرگری: دنیا مقصود‌لو



لینک منبع

مطلب روایت کابوس‌های بیداری از قول جنگلی که آتش گرفت در سایت مفیدستان.


لینک منبع و پست :روایت کابوس‌های بیداری از قول جنگلی که آتش گرفت
http://mofidestan.ir/%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%da%a9%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%b3%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%82%d9%88%d9%84-%d8%ac%d9%86%da%af%d9%84%db%8c-%da%a9/



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر